چارلی چاپلین میگوید:

چارلی چاپلین می گوید
با پول می شود
خانه خرید ولی آشیانه نه،

رختخواب خرید ولی خواب نه،

ساعت خرید ولی زمان نه،

می توان مقام خرید ولی احترام نه،

می توان کتاب خرید ولی دانش نه،

دارو خرید ولی سلامتی نه،

خانه خرید ولی زندگی نه و بالاخره ،

می توان قلب خرید، ولی عشق را نه.

آموخته ام که… تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی

آموخته ام … که مهربان بودن، بسیار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام … که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت

آموخته ام … که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم

آموخته ام … که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم

آموخته ام … که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی

آموخته ام … که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی، شگفت انگیزترین چیز در بزرگسالی است

آموخته ام … که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند

آموخته ام … که پول شخصیت نمی خرد

آموخته ام … که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگی را تماشایی می کند

آموخته ام … که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید. پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

آموخته ام … که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد

آموخته ام … که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان

آموخته ام … که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی جدی از سوی ما را دارد

آموخته ام … که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم

آموخته ام … که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام … که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام … که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن، نگاه را وسعت داد

کودکی هایم

پا به پای کودکی هایم بیا                    کفش هایت را به پا کن تا به تا 


قاه قاه خنده ات را ساز کن                 باز هم با خنده ات اعجاز کن 


پا بکوب و لج کن و راضی نشو            با کسی جز عشق همبازی نشو 


بچه های کوچه را هم کن خبر            عاقلی را یک شب از یادت ببر


خاله بازی کن به رسم کودکی            با همان چادر نماز پولکی


طعم چای و قوری گلدارمان               لحظه های ناب بی تکرارمان


مادری از جنس باران داشتیم             در کنارش خواب آسان داشتیم


یا پدر اسطوره  دنیای ما                    قهرمان باور زیبای ما


قصه های هر شب مادربزرگ              ماجرای بزبز قندی و گرگ


غصه هرگز فرصت جولان نداشت         خنده های کودکی پایان نداشت


هر کسی  رنگ خودش بی شیله بود      ثروت هر بچه قدری تیله بود


ای شریک نان و گردو و پنیر  !             همکلاسی ! باز دستم را بگیر


مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست       آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟


حال ما را از کسی پرسیده ای ؟        مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟


حسرت پرواز داری در قفس؟         می کشی مشکل در این دنیا نفس؟


سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟    رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟


رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟          آسمان باورت مهتابی است ؟


هرکجایی شعر باران را بخوان           ساده باش و باز هم کودک بمان


باز باران با ترانه ، گریه کن !              کودکی تو ، کودکانه گریه کن!


ای رفیق روز های گرم و سرد            سادگی هایم به سویم باز گرد!

http://s1.picofile.com/file/6786636816/AllFoto_ir_2012.jpg


یادش بخیر

دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
خورشید همیشه خندان، آسمان همیشه آبی
زمین همیشه سبز و کوههای همیشه قهوه ای
دلم برای خط کشی کناردفتر مشق با خودکار مشکی و قرمز
برای پاک‌کن های جوهری و تراش های فلزی
برای گونیا و نقاله و پرگارو جامدادی
دلم برای تخته پاک‌کن و گچ های رنگی کنار تخته

برای اولین زنگ مدرسه    
برای واکسن اول دبستان   
برای سر صف ایستادن ها 
برای قرآن های اول صبح و خواندن سرود ایران اول هفته
دلم برای مبصر شدن ، برای از خوب ، از بد  
دلم برای ضربدر و ستاره
دلم برای ترس از سوال معلم 
کارت صد آفرین
بیست داخل دفتر با خودکار قرمز  
و جاکتابی زیر میزها ، جانگذاشتن کتاب و دفتر  
دلم برای زنگ تفریح 
برای عمو زنجیر باف بازی کردن ها
برای لی‌لی کردن
دلم برای دعا کردن برای نیامدن معلم 
برای اردو رفتن
برای تمرین های حل نکرده و اضطراب آن 
دلم برای روزنامه دیواری درست کردن
برای تزئین کلاس
برای دوستی هایی که قد عرض حیاط مدرسه بود
برای خنده های معلم و عصبانیتش 
برای کارنامه.... نمره انضباط
برای مُهرقبول خرداد 
دلم تنگ شده واسه همه اینا

 

دچار یعنی...

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

 اگر ماهی کوچک

دچار آبی دریای بی کران باشد

بدون شرح

دوردستها مرا میخواند

در دل من چیزیست


مثل یک بیشه ی نور


مثل خواب دم صبح


و چنان بی تابم که دلم میخواهد


بروم تا سر کوه


بدوم تا ته دشت


دور ها آواییست که مرا

میخواند

متنی از فریدون مشیری

وقتی که شانه هایم

در زیر بار حادثه می خواست بشکند

یک لحظه از خیال پریشان من گذشت :

                                                      "بر شانه های تو ..."

بر شانه های تو

می شد اگر سری بگذارم

وین بغض درد را

از تنگنای سینه بر آرم

                                   به های های


آن جان پناه مهر

شاید که می توانست

از بار این مصیبت سنگین

آسوده ام کند.

 

"متن: فریدون مشیری"

 

توفقط بخواه

چقدر کیف میده شب با آرزوی یه روز بارونی بخوابی و صبحش با نم نم بارون از خواب بیدار شی...! بعد هی از خودت بپرسی که یعنی خدا هنوز منو دوست داره؟ بعد یه چیزی تو دلت بریزه و اشک تو چشمات جمع بشه و بگی آره...!
با همه این فکرای قشنگ سوار اتوبوس بشی، سرت رو بذاری رو شیشه بخار گرفته ش که دلت لک زده واسه اینکه یه چیزی روش بکشی به یاد بچگیت...به خیابون خیره بشی و حرکات آدما رو با انگشتای لاچینی که تو گوشِت پیانو میزنن هماهنگ کنی و به خودت بگی: هنوزم میشه از زندگیت لذت ببری...هنوزم میشه با یه بارون...با یه آهنگ از تمام دغدغه هات جدا بشی..میشه فکر کنی که یکی هنوزم هوات رو داره و برای آرزوهات ارزش قائله...
می دونم...می دونم پاییزه و اصولاً باید بارون بیاد... ولی بذار فکر کنم این نم نم بارون که به شیشه میزنه به خاطر منه...بذار فکر کنم وقتی یه چیزی رو از ته دلم می خوام، به دلم نگاه می کنه و میگه: چَشــــم...

دوست

 مي دوني بهترين دوست تو كيه؟

كسي كه اولين اشك تو را ببينه ... دوميش رو پاك كنه

سوميش رو تبديل به خنده كنه...

پس سعی کنیم همیشه واسه عزیزامون بهترین دوست باشیم.

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او رابه اولین درمانگاه رساندند ... پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

پس عشقم را هیچگاه از یاد نخواهم برد......

 

 

خوشبختی

خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا
ولی ما با سه جمله دیگر
زندگی مان را تباه می کنیم
حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا



تنها نجات یافته کشتی،
اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده،
افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات،
ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها
کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات
مصون بدارد و در آن بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش
در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است
و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و
همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا
خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی
با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق
کشتی ای که به ساحل
نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب
آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

شعری از فریدون مشیری

همه می پرسند:

چیست در زمزمه مبهم آب؟

چیست در همهم دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموشی کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده جام؟

که تو چندین ساعت ،

مات و مبهوت به آن می نگری؟

****

_نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

****

من

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه جا

همه وقت

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

****

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ،به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

****

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من،تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش.

                                         فریدون مشیری

 

میلاد امام رضا

 اي پسر فاطمه، نور هدي
سبزترين باغ بهار خدا
با تو دل از غصه رها مي شود
پاکتر از آينه ها مي شود
اي گل گلزار خدا، يا رضا
آينه ي قبله نما يا رضا


ميلاد عالم آل محمد، هشتمين حجت سرمد،نگين درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت رضا(ع)مبارک باد.

زیباترین جمله درباره دوست داشتن

شاید زیباترین جمله را درمورد چگونه دوست داشتن، شاعر احساس فرانسه پل الوار گفته باشد که تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم،ولی من تورا برای حرارت کوره ی محبت دلت که وجودم را در عشق ذوب میکند میستایم، تورا به خاطر روشنی قلب مهربانت که ظلمت دروغ را تاب نمی اورد دوست دارم،تورا برای آتشفشان مهربانی که در وجودت نهان است دوست دارم،تورا دوست دارم چون تپشهای قلبم را صدای مهربان تو آرام میکند،دوستت دارم چون واژه به واژه ی  الفاظت ترنم احساسیست که خلوص محبت را طلب میکند،به خاطر

دلت که طالب عشقی راستین است،به خاطر منظره ی رویایی زیبا که قلم قلبت از محشر عشق به تصویر میکشد،برای خنده های بی فریبت که چون تبسم خورشید مهربان و گرما بخش است دوستت دارم. تو را دوست دارم به خاطر روان پاکت به خاطر روح بیتابم که هر دم به هوای طواف ضریح مهربان روحت پر میکشد،دوستت دارم برای زبانه های فریاد ذره ذره ی وجودم که تورا میخواند

ولادت امام رضا

نقاره ها ز اوج مناره وزيده اند
مردم صداي آمدنت را شنيده اند
زيباتر از هميشه شده آستان تو
آقا! چقدر ريسه برايت کشيده اند

پیشاپیش میلاد هشتمین امام، هفتمین قبله و دهمین کشتی نجات آقا امام رضا (ع) بر شما مبارکباد

عکس از کودکان

سايت كوچولو

سايت كوچولو

سايت كوچولو

سايت كوچولو

سايت كوچولو

سايت كوچولو

عروس وداماد کوچولو

لیوان را زمین بگذار

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر

 شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند:

50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم

استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این

است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد

 میگیرد. حق با توست... حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان

 به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟ شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان

 را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید. اشکالی

 ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم

 است.. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی

 گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید،


برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.

زندگی همین است!

باران..

اینجا هنوز باران می آید

اما هرچه می آید نمی دانم چرا

دلهای اینان بارانی نمی شود

باران را می خوانند

باران را زار می زنند

باران می آید

فرار می کنند

آمدن باران را با پایان آن توجیه میکنند...

باران میآید!نه که نیاید!

دلهای اینان انگار که سایه بان دارد!

سایه بان دلت را بردار!

بگذار باران بیاید

دلت را بارانی کند

بارانی ِ بارانی!

مثل....

 

مثل ِ مثل همان که منتظرش هستیم...

نه مفتخرش هستیم..

اگر منتظرش بودیم

زیر چتر مشکینی  به او پشت نمی کردیم...

نمی رفتیم!

زیر باران  می ماندیم ...

تا!

تا بارانی شویم...

دل بدهیم

دل!

دل و نه سنگ!

و اینجا هنوز باران می آید ...

ای کاش دلم سایه بان های پنهان نداشته باشد

که نبینمشان

و دلم از قحطیه آب درکنار باران

بخشکد

و سنگ شود...

[تصویر: ef0qy15o2edrryagz1s.jpg]

کوچولو

باحال

اگه جرات دارید دستمو باز کنید

هرگز فراموش نکن...

بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است

اگر ازچیزی لذت بردی دیگران راهم در آن شریک ساز

 

هفت نصیحت از مولانا

هفت نصیحت از مولانا:

١_ گشاده دست باش , جاری باش , کمک کن (مثل رود)

٢_ با شفقت و مهربان باش (مثل خورشید)

٣_ اگر کسی اشتباه کرد آن را بپوشان (مثل شب)

۴_  وقتی عصبانی شدی خاموش باش (مثل مرگ)

۵_ متواضع باش و کبر نداشته باش (مثل خاک)

۶_ بخشش و عفو داشته باش (مثل دریا)

٧_ اگر می خواهی دیگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آینه)

دلم کودکی ام را میخواهد

دلم كودكي ام را مي خواهد..

پاكي و صداقت و صميميتش را...

در كودكي لحظه ها را شمرديم تا بزرگ شويم و معناي دنيا رو بفهميم

حالا كه چوب خطاها و شيطنتهاي كودكي به انتها رسيده و بزرگي دنيا رو لمس كرديم...

حالا كه ديديم دنيا رو نبايد اونجور كه مي ديديم...

حالا...
آرزو مي كنيم اي كاش هميشه كودك مانده بوديم!

كودكي ساده و بي غم كه دنيا رو فقط در شيطنتها و خنده ها، بازي ها و چشمهاي زيباي عروسكهايش مي ديد...

دلم كودكي ام را مي خواهد...

خدایا...

خدايا، من عشق به تو را هم از تو می خواهم و عشق به عاشقانت را وعشق رابه هر كاری كه مرا به تو نزديک كند

خدایا ...

خدايا، مرا راهی ده كه فقط به در خانه ی تو توانم آمد .
دستی ، كه فقط در خانه تو توانم كوفت .

خدايا، من را چشمی ده كه فقط گريان تو باشد و سينه ای كه فقط سوزان تو .
به من نگاهی ده كه جز روی تو نتوانم ديد .
و گوشی كه جز صدای تو نتواند شنيد
خودت را معشوقترين من قرار ده . مرا عاشقترين خويش .

خدايا، چشم جويبار عشق مرا به تماشای دريايت روشني ده ،
مبادا دل من اسير كوی ديگری شود و پيشانی محبت من بر خاک ديگری بسايد .

خدايا مرغ دلم كه در دام توست، مبادا كه ياد آشيان ديگری كند .
خدايا...
همزمان با رشد گياه محبتت در باغچه ی دلم هر چه هرزه گياه هست از ريشه بخشكان .

خدايا...

نكند كه روی از من بتابی و نشود كه نگاه حيران مرا منتظر بگذاری
ای پاسخ دهنده و ای اجابت كننده
ای گل بخش ديگران از گل گلستان تو ای باغبان باغ رحمت ، ای عزيز و مهربانم ، ای خدای بی همتای من


یا الهی و ربی ! من لی غیرک ...؟!

ولادت حضرت معصومه

     يا رب چه قشنگ است و چه زيبا حرم قم

                         چون جنت اعلا، حرم محترم قم

                             بانوي جنان، اخت رضا، دختر موسی

                                              دردانه زهرا و ملائك خدم قم

                                                   اين مژده بس او را كه بهشت است جزايش

                                                                   هر كس كه زيارت كندش در حرم قم

 

ولادت حضرت معصومه سلام الله علیها برهمگان مخصوصا دختران عزیز مبارک

حتما بخونیدش

وقتی راه رفتن آموختی ، دویــ ـ ــدن بیاموز

 و دویدن که آموختی ، پــ ـ ــرواز را

راه رفتن بیاموز

 زیرا راه هایی که می روی جزیی از تــ ـ ــو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویــ ـ ــدن بیاموز 

 چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیــ ـ ــر

و پرواز  را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی

 برای  آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنــ ـ ــگ آموختم 

 دویدن را از یک کــ ـ ــرم خاکــ ـ ــی

و پرواز را از یک درخــ ـ ــت

بــ ـ ــادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!

پلنــ ـ ــگان ، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرنــ ـ ــدگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنــ ـ ــگی که درد سکون را کشیده بود، رفتــ ـ ــن را می شناخت

 و کرمــ ـ ــی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویــ ـ ــدن را می فهمید

و درختــ ـ ــی که پاهایش در گل بود، از پــ ـ ــرواز بسیار می دانست!

آنها از حســ ـ ــرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیــ ـ ــاق و از اشتیاق به معــ ـ ــرفت

                            *********************

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را..

 راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خـــــ ــ ـ ــــــدا گام برداری

 دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خـــــ ــ ـ ــــــدا بدوی 

 و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا  خـــــ ــ ـ ــــــدا پر بزنی

زندگی

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تابپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی ، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عــــریانی که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ!!!

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید  ِ تو را ،  خواهد کشت

زندگی درک همین اکنــــون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است ، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی

ظرف امروز ، پر از بـــــــــودن توست

شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی توست...

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ،

به جا می ماند

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود

زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر

زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ

زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق

زندگی ، فهم نفهمیدن هاست

زندگی ، پنجره ای باز،  به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست

آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست

زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر ، که مرا گرم نمود

نان خواهر ، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم...!

یا ضامن آهو

یا ضامن اهو دل های بی پناهمان را كه چون آبگینه های شكسته در پهنای گیتی سرگردانند، در پای ضریح مقدست آشیان ده كه محتاج پركشیدن به آبی لایتناهی فطرت خدا یی مان هستیم

چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی

c23

مهربانی

کلمات محبت آمیز ، کوتاه و آسان هستند
ولی بازتاب آن ها واقعا بی انتهاست

مهربانی

کوچک که بودیم تاب نداشتیم ، بزرگ که شدیم بی تابیم

فقط در این دنیا به دنبال کمی مهربانی هستم فرقی نمی کند

 که چه کسی با من مهربانی کند ، مهربان کـند حتی اندکی . ..

پاییز یعنی..

پاییز یعنی با تمام وجودت روی برگها دراز کشیدن

پاییز یعنی وقتی روی برگها دراز کشیدی صدای خش خششون تا آخر عمر توی حافظه ات باقی موندن

پاییز یعنی یاد خط خطی تخته سیاه تازه رنگ شده مدرسه با گچ سفید افتادن

پاییز یعنی زیر بارونی که تمام صورتتو خیس می کنه ایستادن

پاییز یعنی  بوی خالص خاک تازه خیس خورده رو نفس کشیدن

پاییز یعنی از پشت شیشه بارون زده به جاده نگاه کردن

...

بدون شرح

بوی ماه مهر...