بوی پاییز

بوی پاییز را احساس میکنید؟من احساس میکنم...

به......................

پاییز را به خاطر بادهایش و به خاطر برگهایش دوست دارم .

پاییز رنگ گذشته ها و  خاطرات دور را می دهد.

پاییز را به خاطر رنگهایش دوست دارم.

پاییز را وقتی خوب درک می کنی که بر برگهای زرد و نارنجی ریخته بر زمینش، پا بگذاری و به صدای آنها در زیر گامهایت گوش بسپاری...

پاییز

دنیای کودکی..

بسته ی پر شکلات رو می گیره جلوم

هر دوتا مشتمو پر می کنم...

ته بسته یکی براش می ذارم و بقیه رو برمی دارم

با چشمای ریزش نگام می کنه

نمی دونه باید چی کار کنه...

دل کوچیکش می شکنه

اشک توی چشم هاش پر می شه

می دوئه بغل مامانی اش که گریه کنه...

تا نفسشو توی سینه حبس کنه واسه گریه همه رو برمی گردونم توش و یکی شو نگه می دارم...

* حیف دنیای کودکی... که اندازه ی یه شکلات بود...

راز زندگی

غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است  !

                                                

                                             قیصر امین پور

ببار باران

ببار بــــــــــــــــــاران

ببار بــــــــــــــــــاران

ببار بــــــــــــــــــاران

ببار بــــــــــــــــــاران

ببار بــــــــــــــــــاران

ببار بــــــــــــــــــاران

 اینک باران

بر لبه پنجره ی احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور کنم ...

ای جان که چه ذوقی کرده ولی از چی؟

www.AsanPic.comشما بگید کوجولوی ما ازچی این همه ذوق کرده؟

بدون شرح

خداراحس کن..

دلم گرفته

 خیلی خستم   

امروز  دلم خیلی گرفته 

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم 

فقط میدونم بد جوری دلتنگم

دلتنگ کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم نمیدونم

دلم میخواد برم یه جایی و از ته دل فریاد بزنم و بگم

خدایا دلم گرفته ودلم تنگه....

 

...

فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود ، روی نیمکتی چوبی ، روبه روی یک بنای سنگی.

پیرمرد از دخترک پرسید:

-غمگینی؟

-نه.

-مطمئنی؟

-نه

-چرا گریه می کنی؟

-دوستام منو دوست ندارن.

-چرا؟

-چون قشنگ نیستم.

-قبلا اینو به تو گفتن؟

-نه

-ولی تو قشنگترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.

-راست می گی؟

-از ته قلبم اره.

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید، شاد شاد.

چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاشو پاک کرد ، کیفش رو باز کرد‌ ، عصای سفیدش رو بیرون اورد و رفت.....

 

شاید شنیده باشید ولی برای اونای که نشنیدن...

کاش میشد...

کاش میشد با نگاه شاپرک


            عشق را بر آسمان تفهیم کرد


کاش میشد با دو چشم عاطفه


            قلب سرد آسمان را ناز کرد


کاش میشد با پری از برگ یاس


            تا طلوع سرخ گل پرواز کرد


کاش میشد با خزان قلبها


            مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد


کاش میشد که دلی را شاد کرد


             بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

 

من بهت زده پروردگارهستم...

عکس طبیعت

سکوت میکنم

زیرا نه نجوا و نه فریاد، هیچ یک کافی نیست.

حتی سکوت نیز ناکافی است و دایره سخن ناتوان از سخن گفتن.

افسون شده ام.

من بهت زده پروردگارم هستم.

که در صلاح او رخنه نمیتوان کرد….

و در مطلق بودنش تردید جایی ندارد.

او خود خالق واژه ها و مالک تمام هستی است

خداونداتورامیخوانیم

وقتی قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

وقتی نمیتوانیم‌ اشك‌هایمان‌ را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌

و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشكند

وقتی احساس‌ میكنیم

بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌

و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میكشد

و انتظارها به‌ سر نمیرسد

وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود

و تحملمان‌ هیچ ...

 

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم

و مطمئنیم‌ كه‌ تو

فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

 

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم

و تو را میخوانیم

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم

تو را گریه‌ میكنیم

و تو را نفس‌ میكشیم

 

وقتی تو جواب‌ میدهی،

دانه‌دانه‌ اشك‌هایمان‌ را پاك‌ میكنی

و یكی یكی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی

و دل‌ شكسته‌مان‌ را بند میزنی

سنگینی ها را برمیداری

و جایش‌ سبكی میگذاری و راحتی؛

بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی

و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند

 

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی

و دعاهایمان‌ را مستجاب‌

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛

قهرها را آشتی میدهی

و سخت‌ها را آسان

تلخ‌ها را شیرین‌ میكنی

و دردها را درمان

ناامیدی ها، همه امید میشود

و سیاهی‌ها سفید سفید ...

 

خداوندا !

تنها تو را صدا میکنیم

و فقط تو را می خوانیم

کاش بارانی ببارد...

 

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند

گاهی نیازبه لبخندداریم

روزهای کودکی یادش بخیر

 

روزهای کودکی :

روزهایی که همبازی سنجاقک‌ها بودم و همکلام ماهی‌های قرمز حوض،  

روزهایی که هنوز حسرت ، جایگزین نشاط نبود و کینه برایم  واژه‌ای غریب بود. 

 روزهایی که عشق معنای بهتری داشت. 

یادش بخیر.....

 

یادش بخیر کودکی..
قهر می کردیم تا روز قیامت ...
و لحظه ای بعد قیامت می شد...

ادمهای ساده رادوست دارم

 

آدمهای ساده را دوست دارم

همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند

همان ها که برای همه لبخند دارند

همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند

آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد
عمرشان کوتاهاست

بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوء استفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد

آدم های ساده را دوست دارم

بوی ناب “آدم” میدهند

نقش اصلی

 اگر قرار هست

بجای نقش اصلی

سیاهی لشگر

زندگی خودت باشی

بازی نکن!

این یک بچه ای هست که بعد از خوندن این پست نگران شده ورفته تو فکرچشمک

جودی

یادتونه؟خیلی قشنگ بود....

زندگی

زندگی مثل یک پیانوست

همانی را می شنوی که مینوازی

یادم باشد...

یادم باشد به کسی حرفی نزنم که ناراحت شود

راهی نروم که بیراهه باشد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را

یادم باشه همه قرار نیست جوری باشند که من دوست دارم یا هستم

یادم باشد روزو روزگار خوش است

همه چیز رو به راه است و خوب.

تنها..تنها..دل ما دل نیست
 

دوستی پروانه ای...

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.

فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.

خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد

 

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

 

شایداین جمعه بیاید...شاید

فردادوباره به صفحه قرمز تقویمم میرسم پس از روزهای آبی منتظرم، منتظر طلوع طلایی رنگ موعودی که از پشت پرده های عدالت به تسخیر قلب ها خواهد آمد.

اما دریغ! شاید فردا نیز چون هفته های گذشته غروبی بی حاصل و دلگیر در انتظارم است.غروبی که رفته رفته طلوع حق را به تأخیر خواهد انداخت.

 

آیازندگی رازندگی کرده ای...؟

به دنبال خدا نگرد...

به دنبال خدا نگرد
خدا در بیابان های خالی از انسان نیست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی است که برای تو می تپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد

خدا آنجاست
در جمع عزیزترینهایت
خدا در دستی است که به یاری می گیری
در قلبی است که شاد می کنی
در لبخندی است که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نیست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آنجا نیست

او جایی است که همه شادند
و جایی است که قلب شکسته ای نمانده
در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش
باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست

زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظیم
فرصت یکه و یکتای زندگی را
نباید صرف چیزهای کم بها کرد
چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد
زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد
زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم
و سپیده دمان از آن بیرون می رویم
فقط یک چیزهایی اهمیت دارند
چیزهایی که وقت کوچ ما، از خانه بدن، با ما همراه باشند
همچون معرفت بر الله و به خود آیی

دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم
و با بی پروایی از آن درگذریم
دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم
سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند است
و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید:



       آیا "زندگی" را "زندگی کرده ای"؟!

یک عاشقانه ارام

مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود!
مگذار که حتی آب دادن گل‌های باغچه، به عادت آب دادن گل‌های باغچه بدل شود!
عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست، پیوسته نو کردن خواستنی‌ست که خود پیوسته، خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.
تازگی، ذات عشق است و طراوت، بافت عشق

یک روززندگی

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.

تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود.

پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتریی از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد.

به پر و پای فرشته‌ و انسان پیچید خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.

لا به لای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟

خدا گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی‌یابد هزار سال هم به کارش نمی‌آید. آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن.

او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند. می‌ترسید راه برود. می‌ترسید زندگی از لا به لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد… بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده‌ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.

زندگی خدا آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید. زندگی را نوشید و زندگی را بویید. چنان به وجد آمد که دید می‌تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ….

او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما ….

اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفشدوزدکی را تماشا کرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی‌شناختند سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید. عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او در همان یک روز زندگی کرد، اما فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او درگذشت. کسی که هزار سال زیسته بود!

تماشای تو

 روی آن شیشه ی تب دار تو را "ها" کردم،

اسم زیبای تو را با نفسم جا کردم،

شیشه بدجور دلش ابری و بارانی شد،

شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم،

باسر انگشت کشیدم به دلش عکس تو را،

عکس زیبای تو را سیر تماشا کردم

نامه های نخوانده برای فردا.............

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

  حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! دلتنگ کسی که دوستش داری...برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنش نباشد و هزاربار پیراهنش را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...

عکس های فانتزی خوشگل

عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 01 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 02 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 03 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 04 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 05 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 10 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 11 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 12 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 13 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 14 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 15 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 16 عکس های منتخب و زیبای فانتزی


 


pic montakhab 06 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 07 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 08 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

pic montakhab 09 عکس های منتخب و زیبای فانتزی

بدون شرح

هزینه ی عشق

بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . 

مادر که در حال آشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند.

او نوشته بود :

 

صورتحساب !!!

کوتاه کردن چمن باغچه 5.000 تومان

مراقبت از برادر کوچکم 2.000 تومان

نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3.000 تومان

بیرون بردن زباله 1000 تومان

جمع بدهی شما به من :12.000 تومان  !

 

  مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این را نوشت:

  بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ

بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ

بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ

و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که : هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت:

 

مامان ... دوستت دارم

 آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:

قبلاً بطور کامل پرداخت شده !!!

فرشته ای کوچک وزیبا

 دكتر گفت: «در را شكستی! بیا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوی نه ساله ای كه خیلی پریشان بود، به طرف دكتر دوید: «آقای دكتر! مادرم!»
و در حالی كه نفس نفس می زد، ادامه داد:التماس می كنم با من بیایید! مادرم خیلی مریض است 
دكتر گفت: «باید مادرت را اینجا بیاوری، من برای ویزیت به خانه كسی نمی روم.»
دختر گفت: «ولی دكتر، من نمی توانم. اگر شما نیایید او می میرد!» و اشك از چشمانش سرازیر شد دل دكتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمایی كرد، جایی كه مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالین زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او دیده شد. زن به سختی چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاری كه كرده بود تشكر كرد.
 دكتر به او گفت: «باید از دخترت تشكر كنی. اگر او نبود حتما می مردی!»
مادر با تعجب گفت: «ولی دكتر، دختر من سه سال است كه از دنیا رفته!» و به عكس بالای تختش اشاره كرد.»
 پاهای دكتر از دیدن عكس روی دیوار سست شد.
 این همان دختر بود!!
فرشته ای كوچك و زیبا!!

 

فرشته

یک شعر زیبا از سهراب سپهری

زندگی با همه‌ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به جزا دادن و افسوردن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش  جاری شدن است

از تماشاگاهه آغاز حیات تا به جای که خدا میداند
 
 
Zendegy bahameye vosate khish
 
mahfele sakete qam khordan nist
 
haselash tan be jaza dadanu afsurdan nist
 
zendegy khurdanu khabidan nist
 
zendegy junbeshe jari shodan ast
 
az tamashagahe aqaz hayat ta bejaee ke khuda midanad

(sohrab sepehri)
تقدیم به دوست عزیزم که عاشق سهراب سپهریه

فقط نی نی خوشگل



یادش بخیر

آنه!تویی که تابش خورشید زندگی را میتوانستی حتی در یک تکه ی در ظاهر بی ارزش درک کنی و پرواز قاصدک ها و فرشته ها را در آن ببینی مرا با خود ببر به همان روزهای خوش!به همان مزرعه ی سبز!به اوج احساس!

آنه من خیلی دوست دارم

آنه!

تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،

وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود،

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،

از تنهایی معصومانه ی دست هایت...

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت،

و دوران ملال آور زندگی ات،

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟

آنه!

اکنون آمده ام تا دست هایت را،

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری،

و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی....

و اینک آنه!

شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.

در انتظار تو...

 

تقدیم به عزیزم

بر روی کاغذ سفید با قلبی از محبت سرشار

خواستم واژه ای بنویسم که بماند در ذهنت یادگار


هرچه فکر کردم چه باید نوشت و این ورق راکرد سیاه

واژه ای به ذهنم خطور نکرد جز اینکه دوستت دارم  بسیار


گرچه سخت است دوری ولی می دانم این را

که می کنمت هر روز یاد ، آن هم بطور کرار


دلم به دلت گره خورده که نمی توان کردش باز

گره اش را با مهربانی کردی کور ای سالار


دستان گرمت را همواره باید فشرد با احساس

چون دستـانت گرمــایی دارنـد فــرار


لبان سرخت را باید بوسید از دور

این کار را باید کرد هر روز تکرار


واژه ها در برابر خوبیهایت کم است

 

بگذار تمامش کنم همین جا با اصرار

 


فقط بگویم یک کلام ندای قلبم را

 

که دوستت دارم، دوستت دارم بسیار بسیار

عکس

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

تنهایی..............

انسانها تنهائیت را پر نمیکنند ...


فقط خلوتت را میشکنند


هر چه انسانهای اطرافت بیشتر باشند ،


خلوتت آشفته تر


و


تنهائیت تنهاتر میشود ...

بیا گلم برای تو که دوست دارم

تو را من دوست مي‌دارم 
 چه با لبخند زيبايت     
چه با اشك پاك و همچو مرواريد چشمانت    
بيا با من سخن از دل بگو اي دوست         
بيا من درد دلهاي تو را مانند يك گوهر         
نه يك گوهر كه شايد بهتر از آن        
دوست مي‌دارم

دوست دارم

مهم نيست از کجا آمده‌ای
يا به کجا مي‌روی؛
من تو رابه هر ‌جهت دوست دارم!

.

.

.

.

کبوترم ، لانه ی من بام توست ، کجا روم ؟ مرغ دلم رام توست ، پادشه کشور عشقم ولی ، نگین انگشتری ام نام توست

سلام

سلام دوستان گلم

خوبید