آنه من خیلی دوست دارم
آنه!
تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت،
وقتی روشنی چشم هایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،
از تنهایی معصومانه ی دست هایت...
آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت،
و دوران ملال آور زندگی ات،
حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود؟
آنه!
اکنون آمده ام تا دست هایت را،
به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری،
و در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی....
و اینک آنه!
شکفتن و سبز شدن در انتظار توست.
در انتظار تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۰ ساعت 11:57 توسط فرشته
|
به وبلاگ آتي گل خوش آمديد