بسته ی پر شکلات رو می گیره جلوم

هر دوتا مشتمو پر می کنم...

ته بسته یکی براش می ذارم و بقیه رو برمی دارم

با چشمای ریزش نگام می کنه

نمی دونه باید چی کار کنه...

دل کوچیکش می شکنه

اشک توی چشم هاش پر می شه

می دوئه بغل مامانی اش که گریه کنه...

تا نفسشو توی سینه حبس کنه واسه گریه همه رو برمی گردونم توش و یکی شو نگه می دارم...

* حیف دنیای کودکی... که اندازه ی یه شکلات بود...