آسمون قلب من رنگي تيره به خودش گرفته وقتي كه مرغ عشق من از كوچه ها پر گرفت و رفت تازه دلم به رفتن و اومدنش خو كرده بود، با سكوت و رفتنش قلبم رو تازيانه زد اگر چه راهش دور نيست ولي نفسم توي سينه حبس ميشه اون منو به شهر تنهايي كشوند هر روز صداي پاي اون توي گوشام مي پيچه ، خيال هاي واهي و بي مورد قرارو هوشم را برده گلدون خالي دلم خشكيده و ترك داره،نمي دونم كي دوباره بهار غنچه ميده اگر چه دلم خيلي تنگ ميشه ام شايد دوباره بهم سر بزنه .اين روزگار لعنتي ما رو در به در كرد مي ترسم از روزي كه گريه كنم و فرياد زنون بگم مردم از همه و خسته شدم از اين زمونه ميخوام بهش بگم كه از هميشه تنها ترم، مي خوام بگم كه توي اين قوم شلوغ دوستهاي من خيلي كمن
ميخوام بهش بگم دوسش دارم تا پاي جون و هميشه دلنگرونشم اي تنها اميد دلم من ديگه ديوونه شدم اگه يه روزي بهم بگي بهار عشق من خزون شده دنيا ديگه واسم رنگي نداره عمر منم تموم ميشه.
اون روز به سراحت بهش ميگن كه مثل تو افسانه ها كه شيشه ي عمر من توهستي اگه ميخواي زنده بمونم و زندگي كنم بهم بگو كه تو عشق من هستي
تقدیم به مریم عزیز
از طرف دوستم نسا
به وبلاگ آتي گل خوش آمديد