شعر زیبا
تواین تاریکی وظلمت
فانوس به دستها به دنبال خورشیدند*
نه شمعی که نورهاراخاموش کند*
فانوس به دستها توی دشت خون وبلا
منتظرن منتظر نور خورشیدند*
آسمون عصرهای جمعه
عطش فانوس وشعله ورترمی کند*
کاش جنگ تموم نمی شد می شدیم کربلایی
اما بعد جبهه ها ما ازخوبا جداشدیم
لباس خاکی فراموش شد وبی وفاشد یم
دست بیعت به شهید وآرمانش ندادیم
اون چیزی که اونا خواستند ما هرگزنشدیم*
اینجاکم کم خاطرات وازتوذهنا می برند
دیگه حرفی ازشهید تومجلسا نمی زنند
اینجا با زخم زبون جانباز وتحویل می گیرند
همه ی عزت و توثروت وتحصیل می بینند*
باحجاب بی حجاب دم ازتمدن می زنند

یکی محزون یکی خندون شیوه ی اونا نبود
این وصیت نامه ی بت شکن خمین نبود

جای هرخون شهید توی مجلسا گناه نبود
روحشون این همه درعذاب نبود
پیکرمون غرق درگناه نبود
آتیش جهنم منتظرماها نبود*
بی تویک لحظه نبودم من
این نبود سزای وفای من
منی که با یک نگاه دیوانه ی اوشدم اینبار
دیوانه ی دیوانگی خودشدم اینبار
منی که زعشق روی تومست وخمارگشتم
دیوانه ی آن لعل لبانت گشتم*
چه قشنگ وغمگینه اعجوبه ای که داری
بی تودست منو گرفته
باتومنوهل داده ته حضیض
این شعر زیبا سروده ی یکی از دوستام هست
خیلی قشنگه
امیدوارم شما هم خوشتون بیاد
به وبلاگ آتي گل خوش آمديد