<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عشق و دوستی</title>
<link>https://atigol.blogfa.com</link>
<description>دوستی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 04 Dec 2012 19:02:48 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>خدایی که در این نزدیکی است</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/126</link>
<description>ماه من !ا غصه اگر هست ! بگو تا باشد !ا معني خوشبختي ، بودن اندوه است ?!ا اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغند همه را با هم و با عشق بچين ?ا ولي از ياد مبر، پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خدا و در آن باز کسي مي خواند ، که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا !؟!ا ماه من ، غصه چرا ؟!اآسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روزمثل آن روز نخست گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !يا زميني را که، دلش ازسردي شب هاي</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2012 19:02:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/126</guid>
</item>
<item>
<title>خدای من</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/125</link>
<description>گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند تا تو بارها بگویی ، خدای من</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2012 09:01:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/125</guid>
</item>
<item>
<title>اشک ودستمال کاغذی</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/124</link>
<description>دستمال کاغذی به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟ عاشقم ! با من ازدواج می‌کنی؟ اشک گفت: ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی! تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی! توی ازدواج ما تو مچاله می‌شوی چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی پس برو و بی‌خیال باش عاشقی کجاست! تو فقط دستمال باش! دستمال کاغذی، دلش شکست گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد در تن سفید و نازکش دوید خونِ درد آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد مثل تکه‌ای زباله شد او ولی</description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 05:28:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/124</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/123</link>
<description></description>
<pubDate>Wed, 04 Apr 2012 05:09:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/123</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/122</link>
<description>شاید این جمعه بیاید شاید ... اللهم عجل لولیک الفرج</description>
<pubDate>Thu, 08 Mar 2012 14:29:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/122</guid>
</item>
<item>
<title>ی جمله خیلی قشنگ</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/121</link>
<description>در حقیقت، کسی تو را دوست دارد که برایت چاپلوسی نکند و کسی تو را می ستاید که ستایش خود را به گوش تو نرساند (امام علی علیه السلام)</description>
<pubDate>Mon, 27 Feb 2012 04:59:48 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/121</guid>
</item>
<item>
<title>تنها به تو می اندیشم</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/120</link>
<description>همه می پرسند: &quot; چیست در زمزمه ی مبهمِ آب؟ چیست در همهمه ی دلکشِ برگ؟ چیست در بازیِ آن ، ابرِ سپید؟ روی این آبیِ آرامِ بلند، که تورا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟ چیست در خلوتِ خاموشِ کبوترها؟ چیست در کوششِ بی حاصلِ موج؟ چیست در خنده ی جام، که تو - چندین ساعت- ، مات و مبهوت به آن می نگری؟ &quot; *** نه به ابر، نه به آب، نه به برگ، نه به این آبیِ آرامِ بلند، نه به این خلوتِ خاموشِ کبوترها، نه به این آتشِ سوزنده که لغزیده به جام، من به این جمله نمی اندیشم! من،</description>
<pubDate>Mon, 20 Feb 2012 05:19:07 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/120</guid>
</item>
<item>
<title>بدون شرح</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/119</link>
<description></description>
<pubDate>Sat, 18 Feb 2012 13:28:34 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/119</guid>
</item>
<item>
<title>شعر زیبا</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/118</link>
<description>تواین تاریکی وظلمت فانوس به دستها به دنبال خورشیدند* نه شمعی که نورهاراخاموش کند* فانوس به دستها توی دشت خون وبلا منتظرن منتظر نور خورشیدند* آسمون عصرهای جمعه عطش فانوس وشعله ورترمی کند* کاش جنگ تموم نمی شد می شدیم کربلایی اما بعد جبهه ها ما ازخوبا جداشدیم لباس خاکی فراموش شد وبی وفاشد یم دست بیعت به شهید وآرمانش ندادیم اون چیزی که اونا خواستند ما هرگزنشدیم* اینجاکم کم خاطرات وازتوذهنا می برند دیگه حرفی ازشهید تومجلسا نمی زنند اینجا با زخم زبون جانباز</description>
<pubDate>Wed, 08 Feb 2012 07:57:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/118</guid>
</item>
<item>
<title>اگر...</title>
<link>https://atigol.blogfa.com/post/117</link>
<description>اگر دروغ رنگ داشت؛ هر روز شاید، ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست، و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود. اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛ عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند. اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛ محال نبود وصال! و عاشقان که همیشه خواهانند، همیشه می توانستند تنها نباشند. اگر گناه وزن داشت؛ هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد، خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند، و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.</description>
<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 13:38:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>atigol</dc:creator>
<guid>atigol.blogfa.com/post/117</guid>
</item>
</channel>
</rss>
